همیشه می توانستم فرار کنم،فرار بخش مدام و نئشه آور همه بازی های زندگیم بوده،همان طور که همیشه دل ام می خواسته دیده شوم،دیده شوم و فرار کنم،فکر میکنم سی و پنج سال سنی ست که آدم از فرار خسته می شود،آدم دل اش می خواهد دیده نشود،اگر دل ام می خواهد دیده نشوم نباید اینجا بنویسم،بدون گذشته کجا می توانم بنویسم؟
آدم پای شکستن دل آدم ها را می خورد،حالا می دانم،دستم نمیرسد به همه که تازه اگر هم برسد چطور می توانم بگویم :مرا ببخش که ریدم به زندگیت یا احوالاتت؟شاید به خاطر این اینجا می نویسم.
بیهودگی زندگی
1. این ها سخنان پسر داوود است که در اورشلیم سلطنت می کرد
و به "حکیم" معروف بود:
2.بیهودگی است ! بیهودگی است ! زندگی، سراسر
بیهودگی است ! 3. آدمی از تمامی زحماتی که در زیر
آسمان می کشد چه نفعی عایدش می شود؟ 4. نسلها یکی
پس از دیگری می آیند و می روند، ولی دنیا همچنان
باقی است . 5. آفتاب طلوع می آند و غروب می کند و باز
با شتاب به جایی باز می گردد که باید از آن طلوع آند.
6. باد بطرف جنوب می وزد، و از آنجا بطرف شمال
دور می زند. می وزد و می وزد و باز بجای او ل خود
باز می گردد. 7. آب رودخانه ها به دریا می ریزد، اما
دریا هرگز پر نمی شود. آبها دوباره به رودخانه ها
بازمی گردند و باز روانه دریا میشوند.
8. همه چیز خسته کننده است . آنقدر خسته کننده که
زبان از وصف آن قاصر است. نه چشم از دیدن
سیر می شود و نه گوش از شنیدن . 9. آنچه بوده باز هم
خواهد بود، و آنچه شده باز هم خواهد شد. زیر
آسمان هیچ چیز تازه ای وجود ندارد. 10. آیا چیزی
هست آه درباره اش بتوان گفت:« این تازه است »
همه چیز پیش از ما، از گذشته های دور وجود داشته
است . 11. یادی از گذشتگان نیست . آیندگان نیز از ما
یاد نخواهند آرد.
همچنان که باد پاییز در گوش ام می خواند
صدای تو را می شنوم:
منتظرت می مانم
زیر نور ماه
آخر ماه مهر
Imagine
by John Lennon
Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
خیس می شود شب
خواب ام
شلوار
وای
خیس می شوم
تو نبوده ای عزیز
تو نبوده ای
به جز سهم کروموزومی ات
تو هم نبوده ای
مثل نقل و نبات
بر سر ما پنج تن افسردگی ریخته ای
دوستتان دارم
هرچه باشد
دوستتان دارم
به یاد شب ها
خدا
و دعا
باران نبارد من افسرده نمی شدم
What’s to be,Must be...
1- جهان متن،به گمان من تجربه ی کامل عدم وابستگی است؛نوشتن آن گاه رها کردن.نوشتن نوشتن نوشتن و رها کردن،زندگی کردن نوشتن رها کردن رها شدن زندگی کردن نوشتن رها کردن رها شدن و آزادی ست.
زیستن در جهان متن باز هم به گمان من با میل به سرکوب،دیکتاتوری،تمامیت خواهی،میل به حذف دیگرها و آزادی در مخالفت است.
2- متن فقط زیستن می طلبد.
3- فریبا رفت ،دنیای مجازی همیشه محتاج سخاوت،مهر و صداقت بوده است اما فریبا رفت،همانطور که این هجرت برای او سر آغازی ست برای همه ی ما تجربه ی فقدان است،همیشه همین گونه است:دنیا چیزی را که نیاز دارد تاب نمی آورد.
کمی شعر در این شراب بریز
کمی شر ا ع ر ب... بریز و بپاش در هوای اتاق
می خواهم که بگویم که بگویم که مسسست ات که دوسسسسسس
وای
تاسی بر می دارم
می ریزم
تاسی دیگر
دیگر
کجای امروز
قرار است که صدای قاه قاه خنده ات
از آسمان سرازیر شود؟
1.
کار راحت این است که آدمی زبان اش را بسپارد به شیاطین،آن ها در چرخاندن اش استادند،کار راحت این است که انسان را نه شانه به شانه که از بالا نگاه کنی،کار راحت فراموش کردن بارها و بارها لغزیدن خودمان است. راحت است وقتی مهستی رفته است بنویسی خواننده ی معلوم الحال... .
خدا این شانس را به من هم بدهد،از او می خواهم این شانس را به من هم بدهد و کمک ام کند بتوانم پیش از رفتن ام چهره در چهره ی الهه ی زیبا و هراسناک مرگ روزگار بگذرانم، در آغوش اش بگیرم و در پایان شبی بلند وقتی که زمزمه می کنم "مواظب گلدون اطلسی باش" به خاک بپیوندم.
2.
فریبا از من خواسته است وارد بازی شوم،گفت نمی داند این بازی را دوست دارم یا نه و ازم خواست با علم به این که ازنه گفتن من ناراحت نمی شود انتخاب کنم:خواهر خوب با آن خنده ی آسمانی و هوای رها شده میان صورت ات، چه مقداری از حق انتخاب را برای من تصور کرده ای؟
به زودی لیستی از آن ها و آن چه ها خواهم نوشت.
3.
برای من زیبایی و هراس کلماتی مترادف اند،چیز بهتری نمی توانم بگویم،برای من زیبایی و هراس کلماتی
مترادف اند.
4.
تو آنقدر باهوشی
که نامردی ات را همیشه فراموش می کنم
فقط راز این بلوف های مدام را نمی فهمم
وقتی
هر دوی ما می دانیم که تو دستم را خوانده ای
با آس های فراوانی که همیشه داشته ای
5.
کشف تو آن وقت که اسلحه ها را زمین می گذاری،ابر ها را کنار میزنی از بالای سرت، روبروی آیینه می نشینی
- درست وقتی که هردوی ما بدوی می شویم-جست و جوی تازه ی زندگی من است.
6.
دوست عزیز که احتمال زیادی دارد این کلمه ها را بخوانی،می دانم که می دانی آگاهی شمشیری بسیار تیز و دو
لبه است و می دانم که فهمیده ای گاه مسحور آتش بازی ی می شوی که خودت به راه می اندازی،تیز تر از آنی که
فراموش کنی در این سیرک بزرگ مشغول چه کاری هستیم،بعضی وقت ها صحنه را ببوس و پایین بیا.
از میان شهرها
عسلویه را می شناسم
و تهران را
و از میان چشم ها
چشم های تو را
که همیشه با من بوده اند
در آسمان شهرهایی که می شناسم
درست مثل دو ماه
بالای آسمان سیاره ای
غریبه و دور
غریبه و دور
رها یم کن
میان ابرها رها یم کن
کسی نشسته است
میان چشمها یم
دعای باران می خواند
نگاه ام می کنی
و این کلمه ها
مثل حباب مقابل چشم های ام بالا می رود
کنار خیابان باشد، راه پله ای یا صندلی کنارم
کودکی می شوم بازیگوش
و از سر انگشت هام
شعر می ریزد
صفحه را باز مي كنم
تا اين درياهاي جوشان كه در سينه ام له له مي زند
اين اقيانوس اقيانوس
رها شود
رها شود
درست مثل گوشه ي موي ات
تا زندگي ام را قاب كند
بدون شعر
بغض هاي من:
مردگان
بغض هاي من:
آوارگان درياهاي طوفاني اند
بدون تو شعر
دنياي مردگان
قبرستان كلمه هاي نحيف
زوزه كشان جمله هاي در حال احتضار است
چقدر دل ام براي تو تنگ است
براي شعر
براي كودكان بازيگوش ام
كه نگاه تو جان شان مي دهد
مي زنند
مي كوبند
مي خندند
گريه مي كنند
چقدر دل ام براي شعر
و براي تو
چقدر
دل ام براي كلمه
براي كلمه
تنگ است
1-
تقی صدا می کند،
گوشی تلفن ات؛
و قلب من بی صدا باز می ایستد.
می گویی شک کرده ام،
و من به زنده بودن ام شک می کنم.
می گویی،
می گویی،
و من احساس می کنم
این اتاق قبر من است ،
و این تخت خاکی که قرار است تا ابد
بر آن خشک بمانم.
تقی صدا می کند،
گوشی تلفن ات؛
و جهان خاموش می شود،
یکسره خاموش می شود؛
برای پسرکی،
که حالا شب را
سراسر می میرد؛
تا دوباره آغاز شود،
با صدات
لهجه ای غلیظ
رد پایی از آسمان ها
از آسمان ها.
2-
رانندگی حال اش را بد می کرد،همیشه از شرکت هم با تاکسی تلفنی به خانه می رفت،منتظر ماندن در خیابان هم اذیت اش می کرد.
برنامه ی هر روز اش بود:نرسیده به خانه کلید را از کیف اش در می آورد،از ماشین که پیاده می شد پنج قدم می شمرد،کلید را می انداخت،می چرخاند؛دوازده قدم،شش پله،پانزده قدم را می شمرد،با آسانسور شش طبقه بالا می رفت،چهار قدم دیگر،کلید را می انداخت،می چرخاند و به سیاهی خانه سلام می کرد.
آن روز که پیاده شد قدم های اش به شش رسید،حوصله نداشت که فکر کند چرا،کلید را هم در نیاورده بود؛پشت در بود و داشت از لای نرده ها به پنجره های واحد های ساختمانی که در آن زندگی می کرد، نگاه می کرد،چراغ همه روشن بود به غیر از دو سه خانه،برگشت و نگاه اش افتاد به ردیف زنگ ها:شش ردیف چهارتایی،دنبال زنگ خانه اش گشت؛نا خود آگاه انگشت اش به سمت زنگ رفت،مکثی کرد،باورتان نمی شود:می توانستم علاوه بر ترس اشتیاقی را هم در نیمرخ اش ببینم،واقعن منتظر بود کسی از آن طرف گوشی آیفون را بردارد و چیزی بگوید،دو بار دیگر هم زنگ زد،دست اش لخت افتاد،برگش،هفت قدم شمرد و لب جوب نشست.
3-
THREE WISHES
[Woman:]"I went to buy a....a gas bottle. At first I wanted to buy a big one, but then I hadn't got enough money, so I had to buy a smaller one. And I think if I bought a bigger one, then it would have been... the way I wanted it.
And then, er, we went down, and ahm, I put the children to bed. And I tidied the flat and everything. And then they were asleep and everything was a kind of night. I made a bed in the bathroom. I carried them there and put on the gas bottle.
But today when I think back peh.. about that. If God did take me, then I would've been in hell because I wasn't right."
Reached back for the bottle
And rubbed against the lamp
Genie came out smiling
Like some Eastern tramp
He said, hey boy what's happening
What is going on
You can have three wishes
If you don't take too long
If you don't take too long
I said well
I wish they were all happy in the Lebanon
Wish somebody'd help me write this song
And I wish when I was young
My old man had not been gone
Genie said consider it done
There's something in the air
And you don't know what it is
You see someone through the window
Who you've just learned to miss
And the road leads on to glory but
You used up your last wish
Your last wish
And you want her to come home
Bring her home
Genie said I'm sorry
That's the way it goes
Where the hell's the lamp sucker
It's time for me to go
Bye
There's something in the air
And you don't know what it is
You see someone through the window
Who you've just learned to miss
And the road leads on to glory
But you used up your last wish
Your last wish
And you want her to come home
Roger Waters
Beyond the door there's peace I'm sure
And I know there'll be no more tears in heaven
1-
دود مي شوم
دودم مي كند اين آتش
نيست مي شوم.
بخند؛ كار تو در اين دنيا خنديدن
حرف بزن ؛ كار تو در اين دنيا حرف زدن
كار تو در اين دنيا بودن، زيبا بودن است،
كار من حالا دود شدن
آه كشيدن
كار من حالا : خدا خدا گفتن.
دوستت دارم و جرم اين است
مي خواهم ات و جرم اين است
پسر بچه اي عاشق تو شده است و جرم اين است.
كجا فرار كنم تو كه نباشي؟
كجا گم شوم ، گور شوم؟ تو كه نباشي عزيز دل ام؟
مي سوخت سينه ام؛ گفتم بادا،
تنگ بود دل ام؛ گفتم بادا،
هواي ات مي آمد مي رفت؛ گفتم بادا،
چشم هاي ات ، عزيز دل ام ،چشم هاي ات خنديد،
و باد ميان كلمه هاي ام شنيد : باداباد
حالا راه ها همه به شمعداني ها ختم مي شود،
كوچه ها همه به پرده ي اتاق ات،
و سيم ها به صدات؛
قشنگ من
همين حالا صداي ام كن:
با خنده اي كه پخش شده است ميان كلمه هات
و رنگين كمان را بر سرم خراب كن، رنگين كمان را.
عاشق ام كرده اي ، عاشق رنگ ها:
مشكي ها
قرمز ها
آبي ها
واي
رنگين كمان را بر سرم خراب كن.
...
...
...
2-
دوستت دارم
و اين آخرين ايستگاه است
پياده مي شوم
گم مي شوم جايي ميان بودن ات
3-
سهم من تمام چشم هاي تو
سهم من جغرافياي پر ماجراي بودن ات
سهم من ...
سهم من تمام سفيد،تمام سفيد
بخند
و خنده ي تو در من مي نشيند
حرف بزن
و فرشته ها بال بال مي زنند
برقص
تا پروانه ها جيغ بزنند
و آتش به جان پسركي بيفتد
كه پشته پشته مي خواهد آتش زندگي ات باشد
4-اين يك داستان است،سعي شده است كه يك داستان باشد.
هميشه ساعت دوازده مي رسيد،جوري مي آمد كه سر ساعت برسه،حتا اگر دربستي مي خورد نمي رفت،جوري مي آمد كه سر ساعت برسه،جعفر مغازه اش رو بسته بود وقتي كه مي رسيد،حالا مدت ها بود كه جعفر رو فقط جمعه ها مي ديد،بعد از مغازه ي جعفر ماشين آقاي همداني پارك بود و بعد جاي پارك تاكسي اش بود.
جلوي مغازه نگه داشت،سعي كرد از پشت شيشه چيزي رو تشخيص بده،چيزي ديده نمي شد،حالا كه دقت مي كرد مي ديد دل اش براي جعفر تنگه،ماشين رو خاموش كرد،شيشه رو كامل پايين داد،آخرين سيگارش رو از پاكت نيمه مچاله ي وينيستون عقابي ش بيرون كشيد،گوشه ي لب اش گذاشت- هميشه اين موقع پنج نخ سيگار براش مي موند:يكي براي وقتي كه لباس هاش رو در مي آورد و مي نشست تا سفره رو براش باز كنه،يكي براي بعد از چايي،يكي براي صبح قبل از نماز،يكي براي بعد از چايي صبح و يكي هم براي وقتي كه ماشين گرم مي شد يا علي مي گفت و راه مي افتاد- كبريت رو زد و خيره شد به بازي شعله و باد نيمه جوني كه مي آمد و مي رفت،كبريت خاموش شد،مكثي كرد،كبريت ديگه اي روشن كرد سيگار رو سپرد به شعله،دست اش رو تكون داد و كبريت بي جون رو آرام پرت كرد از ماشين بيرون و بدون اين كه بخواد خيره-خيره نگاه اش كرد تا داخل جوب افتاد،آرام ارام سيگار رو مي كشيد،من ترجيح دادم ازش دور شم تا راحت باشه،مي خواست تصميم مهمي بگيره ،من نمي خواستم هيچ نقشي تو تصميم گيري اش داشته باشم،ازش دور شدم اما حواس ام بهش بود،سيگار رو تا ته كشيد،از ماشين پياده شد،با دقت و آرامش بسيار سيگار رو با پاشنه ي كفش اش خاموش كرد،شيشه رو داد بالا،در هارو قفل كرد،سويچ رو گذاشت توي جيب اش و راه افتاد.
5- Syd Barrett مرد،به همين سادگي؛ مرد، نوشتند كه مرگي آرام داشته است.
Shine on you Crazy Diamond (part 1)
Remember when you were young, you shone like the sun.
Shine on you crazy diamond.
Now there's a look in your eyes, like black holes in the sky.
Shine on you crazy diamond.
You were caught on the cross fire of childhood and stardom,
blown on the steel breeze.
Come on you target for faraway laughter, come on you stranger,
you legend, you martyr, and shine!
You reached for the secret too soon, you cried for the moon.
Shine on you crazy diamond.
Threatened by shadows at night, and exposed in the light.
Shine on you crazy diamond.
Well you wore out your welcome with random precision,
rode on the steel breeze.
Come on you raver, you seer of visions, come on you painter,
you piper, you prisoner, and shine!
Wish You Were Here
So, so you think you can tell Heaven from Hell,
blue skies from pain.
Can you tell a green field from a cold steel rail? A smile from a veil?
Do you think you can tell?
And did they get you trade your heroes for ghosts?
Hot ashes for trees? Hot air for a cool breeze?
Cold comfort for change? And did you exchange
a walk on part in the war for a lead role in a cage?
How I wish, how I wish you were here.
We're just two lost souls swimming in a fish bowl,
year after year,
running over the same old ground. What have we found?
The same old fears,
wish you were here.
Shine on you Crazy Diamond (part 2)
Nobody knows where you are, how near or how far.
Shine on you crazy diamond.
Pile on many more layers and I'll be joining you there.
Shine on you crazy diamond.
And we'll bask in the shadow of yesterday's triumph,
and sail on the steel breeze.
Come on you boy child, you winner and loser,
come on you miner for truth and delusion, and shine!
1-دل ام گرفته،دل ام گرفته،دل ام ميز ناهار خوري بزرگ و قديمي يه مامان بزرگ رو مي خواد،با اون صندلي هاي چوبي و رو ميزي بزرگ،درست مثل سال هاي سال پيش،دل ام مي خواد برم زيرش امپراطوري خودم رو تاسيس كنم و ساعت ها،ساعت ها و ساعت ها از دنياي آدم بزرگ ها بي خبر بمونم،... .
2- …
It has taught me to leave my house
to comb the sidewalks
and search your face in raindrops
and in car lights
and to peruse your clothes
in the clothes of unknowns
and to search for your image
even.....even.....
even in the posters of advertisements
…
Your love entered me...my lady
into the cities of sadness
and I before you, never entered
the cities of sadness
I did not know...
that tears are the person
that a person without sadness
is only a shadow of a person...
…
Nizar Qabani
3-فردي مركوري ايدز داشت،به ناگاه نامه اي منتشر كرد و بعد از آن لب به دارو نزد و به زودي مرد،هنوز او براي من نابغه اي است با آهنگ هايي پر از حرارت و شور زندگي،نظير اين چيزی نمي توانيد پيدا كنيد:
Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on,
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, Ill leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess Im learning, I must be warmer now
Ill soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark Im aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on
The show must go on
Ill face it with a grin
Im never giving in
On - with the show -
Ill top the bill, Ill overkill
I have to find the will to carry on
On with the -
On with the show -
The show must go on...
4-هنوز هم امروز مي تواند روز ديگري باشد،هنوز هم مي تواند،ايمان دارم؛مي تواند،مي تواند.
5-سياوش را ديدم بعد از مدت ها،خيلي از كار حرف زديم و چيزهاي ديگر،ازش پرسيدم :سياوش هنوز كمونيستي؟گفت:باورهاي ام همه قوي تر شده اند،به خصوص با وضعيت حال دنيا و البته مطمئن شده ام كه خدا نيست.
6-اين آهنگ بيتل ها رو براي تو و فقط براي تو مي گذارم اينجا،ازت خواهش مي كنم،خواهش مي كنم خوب بخونش،عزيز دل ام خوب بخونش:
When I find myself in times of trouble
Mother Mary comes to me
Speaking words of wisdom, let it be.
And in my hour of darkness
She is standing right in front of me
Speaking words of wisdom, let it be.
Let it be, let it be.
Whisper words of wisdom, let it be.
And when the broken hearted people
Living in the world agree,
There will be an answer, let it be.
For though they may be parted there is
Still a chance that they will see
There will be an answer, let it be.
Let it be, let it be. Yeah
There will be an answer, let it be.
And when the night is cloudy,
There is still a light that shines on me,
Shine on until tomorrow, let it be.
I wake up to the sound of music
Mother Mary comes to me
Speaking words of wisdom, let it be.
Let it be, let it be.
There will be an answer, let it be.
Let it be, let it be,
Whisper words of wisdom, let it be
6-
…,I would shiver all through night,…
0-دل تنگ،دل تنگ...دل تنگ...دل تنگ توام...بانوي رنگ و هوش؛تابستاني خودم.
1-خيلي دوست داشتم شعرهاي سيلويا پلات رو خوب بخونيد،به خصوص اين تيكه:
Is it a penny, a pearl---
Your soul, your soul?
I'll carry it off like a rich pretty girl,
Simple open the door and step out of the car
And live in
اين بخش شاهكاره،روح من با خوندن همين 5 خط عرق كرد.درك اش مي كني؟ تو كه همين حالا داري همين كلمه ها رو مي خوني برگرد و اين بار با دقت همين 5 خط رو بخون...
2-قصيده ي حزن،شعر نزار قباني ،...،عربي و انگليسي اش را اين جا مي آورم،ترجمه هايي از آن هست،به راحتي پيداي شان مي كنيد؛فقط مي خواستم لذت خوانش شعر به زبان اصلي و زباني به غير از زبان فارسي را هم تجربه كنيد .
علَّمَني حُبُّكِ أن أحزن
وأنا مُحتَاجٌ منذُ عصور
لامرأةٍ تَجعَلَني أحزن
لامرأةٍ أبكي بينَ ذراعيها
مثلَ العُصفُور..
لامرأةٍ تَجمعُ أجزائي
كشظايا البللورِ المكسور
***
علَّمني حُبّكِ.. سيِّدتي
أسوأَ عادات
علّمني أفتحُ فنجاني
في الليلةِ آلافَ المرّات
وأجرّبُ طبَّ العطّارينَ..
وأطرقُ بابَ العرّافات
علّمني.. أخرجُ من بيتي
لأمشِّط أرصفةَ الطُرقات
وأطاردَ وجهكِ..
في الأمطارِ، وفي أضواءِ السيّارات
و أطارد ثوبك..
في أثواب المجهولات
وأطاردَ طيفكِ..
حتّى.. حتّى..
في أوراقِ الإعلانات
***
علّمني حُبّكِ
كيفَ أهيمُ على وَجهي ساعات
بَحثاً عن شِعرٍ غَجَريٍّ
تحسُدُهُ كُلُّ الغَجريّات
بحثاً عن وجهٍ.. عن صوتٍ..
هوَ كُلُّ الأوجهِ والأصوات
***
أدخلني حبُّكِ سيِّدتي
مُدُنَ الأحزان ..
وأنا من قبلكِ لم أدخل
مُدُنَ الأحزان..
لم أعرِف أبداً ..
أن الدمعَ هو الإنسان
أن الإنسانَ بلا حزنٍ..
ذكرى إنسان..
***
علّمني حبكِ..
أن أتصرَّفَ كالصّبيان
أن أرسمَ وجهك..
بالطبشورِ على الحيطان
وعلى أشرعةِ الصَّيادين
على الأجراسِ، على الصُّلبان
علّمني حبكِ.. كيف الحبُّ
يغيّرُ خارطةَ الأزمان ..
علّمني.. أنِّي حينَ أُحِبُّ
تكُفُّ الأرضُ عن الدوران..
علّمني حُبك أشياءً
ما كانت أبداً في الحُسبان
فقرأتُ أقاصيصَ الأطفالِ..
دخلتُ قصورَ ملوكِ الجان
وحلمتُ بأن تتزوجني
بنتُ السلطان ..
تلكَ العيناها..
أصفى من ماء الخُلجان
تلك الشفتاها..
أشهى من زهرِ الرُّمان
وحلمتُ بأني أخطِفُها مثلَ الفُرسان..
و حلمت بأني أهديها أطواق اللؤلؤ و المرجانْ..
علَّمني حُبُّكِ، يا سيِّدتي، ما الهذيان
علّمني.. كيفَ يمرُّ العُمر
ولا تأتي بنتُ السلطان..
***
علمني حبكِ..
كيف أحبك في كل الأشياءْ
في الشجر العاري, في الأوراق اليابسة الصفراءْ
في الجو الماطر.. في الأنواءْ..
في أصغر مقهى.. نشرب فيهِ..
مساءً..قهوتنا السوداءْ..
علمني حبك أن آوي..
لفنادقَ ليس لها أسماءْ
و كنائس ليس لها أسماءْ
و مقاهٍ ليس لها أسماءْ
علمني حبكِ..كيف الليلُ
يضخم أحزان الغرباءْ..
علمني..كيف أرى بيروتْ
إمرأة..طاغية الإغراءْ..
إمراةً..تلبس كل كل مساءْ
أجمل ما تملك من أزياءْ
و ترش العطرعلى نهديها
للبحارةِ..و الأمراء..
علمني حبك أن أبكي من غير بكاءْ
علمني كيف ينام الحزن
كغلام مقطوع القدمينْ..
في طرق) الروشة) و (الحمراء(
.علّمني حُبُّكِ أن أحزن
وأنا مُحتَاجٌ منذُ عصور
علَّمَني حُبُّكِ أن أحزن
وأنا مُحتَاجٌ منذُ عصور
لامرأةٍ تَجعَلَني أحزن
لامرأةٍ أبكي بينَ ذراعيها
مثلَ العُصفُور..
لامرأةٍ تَجمعُ أجزائي
كشظايا البللورِ المكسور
The Epic of Sadness
Your love taught me to grieve
and I have been in need, for centuries
a woman to make me grieve
for a woman, to cry upon her arms
like a sparrow
for a woman to gather my pieces
like shards of broken crystal
Your love has taught me, my lady, the worst habits
it has taught me to read my coffee cups
thousands of times a night
to experiment with alchemy,
to visit fortune tellers
It has taught me to leave my house
to comb the sidewalks
and search your face in raindrops
and in car lights
and to peruse your clothes
in the clothes of unknowns
and to search for your image
even.....even.....
even in the posters of advertisements
your love has taught me
to wander around, for hours
searching for a gypsies hair
that all gypsies women will envy
searching for a face, for a voice
which is all the faces and all the voices...
Your love entered me...my lady
into the cities of sadness
and I before you, never entered
the cities of sadness
I did not know...
that tears are the person
that a person without sadness
is only a shadow of a person...
Your love taught me
to behave like a boy
to draw your face with chalk
upon the wall
upon the sails of fishermen's boats
on the Church bells, on the crucifixes,
your love taught me, how love,
changes the map of time...
Your love taught me, that when I love
the earth stops revolving,
Your love taught me things
that were never accounted for
So I read children's fairytales
I entered the castles of Jennies
and I dreamt that she would marry me
the Sultan's daughter
those eyes..
clearer than the water of a lagoon
those lips...
more desirable than the flower of pomegranates
and I dreamt that I would kidnap her like a knight and I dreamt that I would give
her necklaces of pearl and coral
Your love taught me, my lady,
what is insanity
it taught me...how life may pass
without the Sultan's daughter arriving
Your love taught me
How to love you in all things
in a bare winter tree,
in dry yellow leaves
in the rain, in a tempest,
in the smallest cafe, we drank in,
in the evenings...our black coffee
Your love taught me...to seek refuge
to seek refuge in hotels without names
in churches without names...
in cafes without names...
Your love taught me...how the night
swells the sadness of strangers
It taught me...how to see Beirut
as a woman...a tyrant of temptation
as a woman, wearing every evening
the most beautiful clothing she possesses
and sprinkling upon her breasts perfume
for the fisherman, and the princes
Your love taught me how to cry without crying
It taught me how sadness sleeps
Like a boy with his feet cut off
in the streets of the Rouche and the Hamra
Your love taught me to grieve
and I have been needing, for centuries
a woman to make me grieve
for a woman, to cry upon her arms
like a sparrow
for a woman to gather my pieces
like shards of broken crystal
1-اين روزها گزيده ي اشعار سيلويا پلات را مي خوانم،ترجمه اي غير وفادار كه خواندن اش حال ام را به هم مي زند و البته ناتواني مترجمان اش نه تنها از برگردان متن انگليسي به فارسي كه بي توجهي شان به ارتباط عمودي شعر،خدا خيرشان بدهد لا اقل خجالت نكشيده اند و متن انگليسي شعر ها را هم چاپ كرده اند،براي همين ترجيح مي دهم متن انگليسي آن ها را اين جا بگذارم و به علاوه اين كه هيچ چيز نمي تواند جايگزين لذت خوانش متن اصلي شود،در برابر عظمت شاعرانگي اش البته سكوت مي كنم ،همين را مي دانم : لابلاي خطوط شعراش پرسه مي زند،شما مي توانيد ملاقات اش كنيد و آن گاه رازي را با شما در ميان خواهد گذاشت:
Stopped Dead
by Sylvia Plath
A squeal of brakes.
Or is it a birth cry?
And here we are, hung out over the dead drop
Uncle, pants factory Fatso, millionaire.
And you out cold beside me in your chair.
The wheels, two rubber grubs, bite their sweet tails.
Is that
Red and yellow, two passionate hot metals
Writhing and sighing, what sort of a scenery is it?
It isn't
It's violent. We're here on a visit,
With a goddam baby screaming off somewhere.
There's always a bloody baby in the air.
I'd call it a sunset, but
Whoever heard a sunset yowl like that?
You are sunk in your seven chins, still as a ham.
Who do you think I am,
Uncle, uncle?
Sad Hamlet, with a knife?
Where do you stash your life?
Is it a penny, a pearl---
Your soul, your soul?
I'll carry it off like a rich pretty girl,
Simple open the door and step out of the car
And live in
Stillborn
These poems do not live: it's a sad diagnosis.
They grew their toes and fingers well enough,
Their little foreheads bulged with concentration.
If they missed out on walking about like people
It wasn't for any lack of mother-love.
O I cannot explain what happened to them!
They are proper in shape and number and every part.
They sit so nicely in the pickling fluid!
They smile and smile and smile at me.
And still the lungs won't fill and the heart won't start.
They are not pigs, they are not even fish,
Though they have a piggy and a fishy air -
It would be better if they were alive, and that's what they were.
But they are dead, and their mother near dead with distraction,
And they stupidly stare and do not speak of her.
2-اما ماجراي اصلي اين روزهاي من "معلقات سبع" است. هفت شعر بي نظير؛سر شار از بدويت و بداهت،لبريز از عشق و دلدادگي،عشق مرداني جنگجو و دلير كه همنشينان شان ريگ بيابان،شتر و شمشير است،پر از شور و حماسه و البته خيال انگيز.
هميشه دوست داشتم رمان صد سال تنهايي را من مي نوشتم و حالا قصيده ي عنتره بن شداد را هم،تكليف صد سال تنهايي البته مشخص است اما هرگز بعيد نمي دانم شيطان شعر هر دوي ما يكي باشد،"اعراب معتقد بودند هر شاعري را شيطاني است كه شعرش را به او القا مي كند."
در اين روزها بوي سرزمين اجدادي ام را مي شنوم،به خصوص با خواندن قصيده ي عنتره،عشق عربي من؛خاطره ي دوري ات براي ام زنده مي شود:(صحراها ي ات از من دزديدند و حالا پشت شمعداني ها خانه كرده اي...)
حلت بارض زائرين فاصبحت
عسرا علي طلابك ابنت مخرم
3-...،با خيال آواره ام چه مي كني؟...
1-مي خواستم چند شعر از سيلويا پلات رو بگذارم اين جا،هر چي گشتم جايي تو نت پيداشون نكردم،حوصله ي تايپ شون رو هم ندارم،به خصوص دو شعرStopped dead وStillborn هر دو عالي اند به خصوص اون جايي كه در Stopped dead مي گه:
…
It’s violent.
We’re here on a visit
With a goddam baby screaming somewhere.
There is always a bloody baby in the air
I’d call it a sunset
But
Whoever heard a sunset yowl like that?
…
اين عالي يه،عالي...،وقتي براي اولين بار اين شعر رو خوندم بهتم زد،شما هم بهت تون بزنه،
زد؟
2- لامپ تصوير چشم هاي من سياه و سفيد بود و توآمدي...
3- فما وجدت كو جدی ام سقب
اضلته فرجعت الحنينا
← صفحه بعد
نظرات ()
