|
|
|
|
|
۱۳۸۸/۸/٤ همچنان که باد پاییز در گوش ام می خواند صدای تو را می شنوم: منتظرت می مانم زیر نور ماه آخر ماه مهر امیر رضا آهویی ۱۳۸۸/٦/۱٥
Imagine by John Lennon
Imagine there's no heaven
امیر رضا آهویی ۱۳۸٧/٧/۱٠ خیس می شود شب خواب ام شلوار وای خیس می شوم
تو نبوده ای عزیز تو نبوده ای به جز سهم کروموزومی ات
تو هم نبوده ای مثل نقل و نبات بر سر ما پنج تن افسردگی ریخته ای
دوستتان دارم هرچه باشد دوستتان دارم به یاد شب ها خدا و دعا
باران نبارد من افسرده نمی شدم
امیر رضا آهویی ۱۳۸٦/٩/٢٧ What’s to be,Must be... 1- جهان متن،به گمان من تجربه ی کامل عدم وابستگی است؛نوشتن آن گاه رها کردن.نوشتن نوشتن نوشتن و رها کردن،زندگی کردن نوشتن رها کردن رها شدن زندگی کردن نوشتن رها کردن رها شدن و آزادی ست. زیستن در جهان متن باز هم به گمان من با میل به سرکوب،دیکتاتوری،تمامیت خواهی،میل به حذف دیگرها و آزادی در مخالفت است. 2- متن فقط زیستن می طلبد. 3- فریبا رفت ،دنیای مجازی همیشه محتاج سخاوت،مهر و صداقت بوده است اما فریبا رفت،همانطور که این هجرت برای او سر آغازی ست برای همه ی ما تجربه ی فقدان است،همیشه همین گونه است:دنیا چیزی را که نیاز دارد تاب نمی آورد.
امیر رضا آهویی ۱۳۸٦/٩/۳ کمی شعر در این شراب بریز کمی شر ا ع ر ب... بریز و بپاش در هوای اتاق می خواهم که بگویم که بگویم که مسسست ات که دوسسسسسس وای
امیر رضا آهویی ۱۳۸٦/٥/٢٠ تاسی بر می دارم می ریزم تاسی دیگر دیگر کجای امروز قرار است که صدای قاه قاه خنده ات از آسمان سرازیر شود؟ امیر رضا آهویی ۱۳۸٦/٥/۱٥ 1. کار راحت این است که آدمی زبان اش را بسپارد به شیاطین،آن ها در چرخاندن اش استادند،کار راحت این است که انسان را نه شانه به شانه که از بالا نگاه کنی،کار راحت فراموش کردن بارها و بارها لغزیدن خودمان است. راحت است وقتی مهستی رفته است بنویسی خواننده ی معلوم الحال... . خدا این شانس را به من هم بدهد،از او می خواهم این شانس را به من هم بدهد و کمک ام کند بتوانم پیش از رفتن ام چهره در چهره ی الهه ی زیبا و هراسناک مرگ روزگار بگذرانم، در آغوش اش بگیرم و در پایان شبی بلند وقتی که زمزمه می کنم "مواظب گلدون اطلسی باش" به خاک بپیوندم. 2. فریبا از من خواسته است وارد بازی شوم،گفت نمی داند این بازی را دوست دارم یا نه و ازم خواست با علم به این که ازنه گفتن من ناراحت نمی شود انتخاب کنم:خواهر خوب با آن خنده ی آسمانی و هوای رها شده میان صورت ات، چه مقداری از حق انتخاب را برای من تصور کرده ای؟ به زودی لیستی از آن ها و آن چه ها خواهم نوشت. 3. برای من زیبایی و هراس کلماتی مترادف اند،چیز بهتری نمی توانم بگویم،برای من زیبایی و هراس کلماتی مترادف اند. 4. تو آنقدر باهوشی که نامردی ات را همیشه فراموش می کنم
فقط راز این بلوف های مدام را نمی فهمم وقتی هر دوی ما می دانیم که تو دستم را خوانده ای با آس های فراوانی که همیشه داشته ای 5. کشف تو آن وقت که اسلحه ها را زمین می گذاری،ابر ها را کنار میزنی از بالای سرت، روبروی آیینه می نشینی - درست وقتی که هردوی ما بدوی می شویم-جست و جوی تازه ی زندگی من است. 6. دوست عزیز که احتمال زیادی دارد این کلمه ها را بخوانی،می دانم که می دانی آگاهی شمشیری بسیار تیز و دو لبه است و می دانم که فهمیده ای گاه مسحور آتش بازی ی می شوی که خودت به راه می اندازی،تیز تر از آنی که فراموش کنی در این سیرک بزرگ مشغول چه کاری هستیم،بعضی وقت ها صحنه را ببوس و پایین بیا. امیر رضا آهویی ۱۳۸٦/۳/٢۳ از میان شهرها عسلویه را می شناسم و تهران را و از میان چشم ها چشم های تو را که همیشه با من بوده اند در آسمان شهرهایی که می شناسم درست مثل دو ماه بالای آسمان سیاره ای غریبه و دور غریبه و دور امیر رضا آهویی ۱۳۸٦/۳/٢۱ رها یم کن میان ابرها رها یم کن
کسی نشسته است میان چشمها یم دعای باران می خواند
امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٩/٢٤
نگاه ام می کنی و این کلمه ها مثل حباب مقابل چشم های ام بالا می رود کنار خیابان باشد، راه پله ای یا صندلی کنارم کودکی می شوم بازیگوش و از سر انگشت هام شعر می ریزد
امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٩/۱٤ ماه ِ كامل روي كوه گفته بودي كه خوابي ؟! امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٩/۱٢ صفحه را باز مي كنم تا اين درياهاي جوشان كه در سينه ام له له مي زند اين اقيانوس اقيانوس رها شود رها شود درست مثل گوشه ي موي ات تا زندگي ام را قاب كند بدون شعر بغض هاي من: مردگان بغض هاي من: آوارگان درياهاي طوفاني اند بدون تو شعر دنياي مردگان قبرستان كلمه هاي نحيف زوزه كشان جمله هاي در حال احتضار است چقدر دل ام براي تو تنگ است براي شعر براي كودكان بازيگوش ام كه نگاه تو جان شان مي دهد مي زنند مي كوبند مي خندند گريه مي كنند چقدر دل ام براي شعر و براي تو چقدر دل ام براي كلمه براي كلمه تنگ است امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٥/۱٢ 1- تقی صدا می کند، گوشی تلفن ات؛ و قلب من بی صدا باز می ایستد. می گویی شک کرده ام، و من به زنده بودن ام شک می کنم.
می گویی، می گویی، و من احساس می کنم این اتاق قبر من است ، و این تخت خاکی که قرار است تا ابد بر آن خشک بمانم. تقی صدا می کند، گوشی تلفن ات؛ و جهان خاموش می شود، یکسره خاموش می شود؛ برای پسرکی، که حالا شب را سراسر می میرد؛ تا دوباره آغاز شود، با صدات لهجه ای غلیظ رد پایی از آسمان ها از آسمان ها. 2- رانندگی حال اش را بد می کرد،همیشه از شرکت هم با تاکسی تلفنی به خانه می رفت،منتظر ماندن در خیابان هم اذیت اش می کرد. برنامه ی هر روز اش بود:نرسیده به خانه کلید را از کیف اش در می آورد،از ماشین که پیاده می شد پنج قدم می شمرد،کلید را می انداخت،می چرخاند؛دوازده قدم،شش پله،پانزده قدم را می شمرد،با آسانسور شش طبقه بالا می رفت،چهار قدم دیگر،کلید را می انداخت،می چرخاند و به سیاهی خانه سلام می کرد. آن روز که پیاده شد قدم های اش به شش رسید،حوصله نداشت که فکر کند چرا،کلید را هم در نیاورده بود؛پشت در بود و داشت از لای نرده ها به پنجره های واحد های ساختمانی که در آن زندگی می کرد، نگاه می کرد،چراغ همه روشن بود به غیر از دو سه خانه،برگشت و نگاه اش افتاد به ردیف زنگ ها:شش ردیف چهارتایی،دنبال زنگ خانه اش گشت؛نا خود آگاه انگشت اش به سمت زنگ رفت،مکثی کرد،باورتان نمی شود:می توانستم علاوه بر ترس اشتیاقی را هم در نیمرخ اش ببینم،واقعن منتظر بود کسی از آن طرف گوشی آیفون را بردارد و چیزی بگوید،دو بار دیگر هم زنگ زد،دست اش لخت افتاد،برگش،هفت قدم شمرد و لب جوب نشست. 3- THREE WISHES [Woman:]"I went to buy a....a gas bottle. At first I wanted to buy a big one, but then I hadn't got enough money, so I had to buy a smaller one. And I think if I bought a bigger one, then it would have been... the way I wanted it. Roger Waters امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٥/٧ Beyond the door there's peace I'm sure And I know there'll be no more tears in heaven تنها چیزی که این روزها باعث شده است دوباره مقابل روزنامه فروشی ها بایستم یا روزنامه بخرم،صدای گوینده های اخبار شبکه های تلویزیونی روی اعصابم نباشد و این زیر نویس های متحرک صدا و سیما را بخوانم،ماجرای لبنان است. به انواع تئوری های موجود برای ایجاد صلح کاری ندارم،تنها چیزی که برای ام مهم است نبرد تنها و مردانه ی حزب الله است،تنها و مردانه. آن قدر می دانم که مثلن آن کودک پنج-شش ساله ی اسراییلی هم گناهی ندارد و حق انتخابی نداشته است اما مساله ی من اصلن این نیست،چیزی که احساس می کنم احساس غروری است که حزب الله برای ام ایجاد کرده است،احساس غرور به عنوان یک مسلمان و یک شیعه و یک انسان درجه چندم - به زعم آن ها - از سرزمینی آشوب ساز به نام خاورمیانه. غروری از آن نوع که هرگز و در این چند سال همراه ام نبوده است و البته و همیشه در تمام این سالها توسط آن ها خدشه دار شده است.
امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٤/٢۳ 1- دود مي شوم دودم مي كند اين آتش نيست مي شوم. بخند؛ كار تو در اين دنيا خنديدن حرف بزن ؛ كار تو در اين دنيا حرف زدن كار تو در اين دنيا بودن، زيبا بودن است، كار من حالا دود شدن آه كشيدن كار من حالا : خدا خدا گفتن. دوستت دارم و جرم اين است مي خواهم ات و جرم اين است پسر بچه اي عاشق تو شده است و جرم اين است. كجا فرار كنم تو كه نباشي؟ كجا گم شوم ، گور شوم؟ تو كه نباشي عزيز دل ام؟ مي سوخت سينه ام؛ گفتم بادا، تنگ بود دل ام؛ گفتم بادا، هواي ات مي آمد مي رفت؛ گفتم بادا، چشم هاي ات ، عزيز دل ام ،چشم هاي ات خنديد، و باد ميان كلمه هاي ام شنيد : باداباد حالا راه ها همه به شمعداني ها ختم مي شود، كوچه ها همه به پرده ي اتاق ات، و سيم ها به صدات؛ قشنگ من همين حالا صداي ام كن: با خنده اي كه پخش شده است ميان كلمه هات و رنگين كمان را بر سرم خراب كن، رنگين كمان را. عاشق ام كرده اي ، عاشق رنگ ها: مشكي ها قرمز ها آبي ها واي رنگين كمان را بر سرم خراب كن. ... ... ... 2- دوستت دارم و اين آخرين ايستگاه است پياده مي شوم گم مي شوم جايي ميان بودن ات 3- سهم من تمام چشم هاي تو سهم من جغرافياي پر ماجراي بودن ات سهم من ... سهم من تمام سفيد،تمام سفيد بخند و خنده ي تو در من مي نشيند حرف بزن و فرشته ها بال بال مي زنند برقص تا پروانه ها جيغ بزنند و آتش به جان پسركي بيفتد كه پشته پشته مي خواهد آتش زندگي ات باشد 4-اين يك داستان است،سعي شده است كه يك داستان باشد. هميشه ساعت دوازده مي رسيد،جوري مي آمد كه سر ساعت برسه،حتا اگر دربستي مي خورد نمي رفت،جوري مي آمد كه سر ساعت برسه،جعفر مغازه اش رو بسته بود وقتي كه مي رسيد،حالا مدت ها بود كه جعفر رو فقط جمعه ها مي ديد،بعد از مغازه ي جعفر ماشين آقاي همداني پارك بود و بعد جاي پارك تاكسي اش بود. جلوي مغازه نگه داشت،سعي كرد از پشت شيشه چيزي رو تشخيص بده،چيزي ديده نمي شد،حالا كه دقت مي كرد مي ديد دل اش براي جعفر تنگه،ماشين رو خاموش كرد،شيشه رو كامل پايين داد،آخرين سيگارش رو از پاكت نيمه مچاله ي وينيستون عقابي ش بيرون كشيد،گوشه ي لب اش گذاشت- هميشه اين موقع پنج نخ سيگار براش مي موند:يكي براي وقتي كه لباس هاش رو در مي آورد و مي نشست تا سفره رو براش باز كنه،يكي براي بعد از چايي،يكي براي صبح قبل از نماز،يكي براي بعد از چايي صبح و يكي هم براي وقتي كه ماشين گرم مي شد يا علي مي گفت و راه مي افتاد- كبريت رو زد و خيره شد به بازي شعله و باد نيمه جوني كه مي آمد و مي رفت،كبريت خاموش شد،مكثي كرد،كبريت ديگه اي روشن كرد سيگار رو سپرد به شعله،دست اش رو تكون داد و كبريت بي جون رو آرام پرت كرد از ماشين بيرون و بدون اين كه بخواد خيره-خيره نگاه اش كرد تا داخل جوب افتاد،آرام ارام سيگار رو مي كشيد،من ترجيح دادم ازش دور شم تا راحت باشه،مي خواست تصميم مهمي بگيره ،من نمي خواستم هيچ نقشي تو تصميم گيري اش داشته باشم،ازش دور شدم اما حواس ام بهش بود،سيگار رو تا ته كشيد،از ماشين پياده شد،با دقت و آرامش بسيار سيگار رو با پاشنه ي كفش اش خاموش كرد،شيشه رو داد بالا،در هارو قفل كرد،سويچ رو گذاشت توي جيب اش و راه افتاد. 5- Syd Barrett مرد،به همين سادگي؛ مرد، نوشتند كه مرگي آرام داشته است. Shine on you Crazy Diamond (part 1) Wish You Were Here Shine on you Crazy Diamond (part 2)
امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٤/۱٠ 1-دل ام گرفته،دل ام گرفته،دل ام ميز ناهار خوري بزرگ و قديمي يه مامان بزرگ رو مي خواد،با اون صندلي هاي چوبي و رو ميزي بزرگ،درست مثل سال هاي سال پيش،دل ام مي خواد برم زيرش امپراطوري خودم رو تاسيس كنم و ساعت ها،ساعت ها و ساعت ها از دنياي آدم بزرگ ها بي خبر بمونم،... . 2- … It has taught me to leave my house … Your love entered me...my lady … Nizar Qabani 3-فردي مركوري ايدز داشت،به ناگاه نامه اي منتشر كرد و بعد از آن لب به دارو نزد و به زودي مرد،هنوز او براي من نابغه اي است با آهنگ هايي پر از حرارت و شور زندگي،نظير اين چيزی نمي توانيد پيدا كنيد: Empty spaces - what are we living for 4-هنوز هم امروز مي تواند روز ديگري باشد،هنوز هم مي تواند،ايمان دارم؛مي تواند،مي تواند. 5-سياوش را ديدم بعد از مدت ها،خيلي از كار حرف زديم و چيزهاي ديگر،ازش پرسيدم :سياوش هنوز كمونيستي؟گفت:باورهاي ام همه قوي تر شده اند،به خصوص با وضعيت حال دنيا و البته مطمئن شده ام كه خدا نيست. 6-اين آهنگ بيتل ها رو براي تو و فقط براي تو مي گذارم اينجا،ازت خواهش مي كنم،خواهش مي كنم خوب بخونش،عزيز دل ام خوب بخونش: When I find myself in times of trouble And when the broken hearted people And when the night is cloudy, 6- …,I would shiver all through night,…
امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٤/٧ 0-دل تنگ،دل تنگ...دل تنگ...دل تنگ توام...بانوي رنگ و هوش؛تابستاني خودم. 1-خيلي دوست داشتم شعرهاي سيلويا پلات رو خوب بخونيد،به خصوص اين تيكه: Is it a penny, a pearl--- اين بخش شاهكاره،روح من با خوندن همين 5 خط عرق كرد.درك اش مي كني؟ تو كه همين حالا داري همين كلمه ها رو مي خوني برگرد و اين بار با دقت همين 5 خط رو بخون... 2-قصيده ي حزن،شعر نزار قباني ،...،عربي و انگليسي اش را اين جا مي آورم،ترجمه هايي از آن هست،به راحتي پيداي شان مي كنيد؛فقط مي خواستم لذت خوانش شعر به زبان اصلي و زباني به غير از زبان فارسي را هم تجربه كنيد .
علَّمَني حُبُّكِ أن أحزن The Epic of Sadness
امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/٤/٢ 1-اين روزها گزيده ي اشعار سيلويا پلات را مي خوانم،ترجمه اي غير وفادار كه خواندن اش حال ام را به هم مي زند و البته ناتواني مترجمان اش نه تنها از برگردان متن انگليسي به فارسي كه بي توجهي شان به ارتباط عمودي شعر،خدا خيرشان بدهد لا اقل خجالت نكشيده اند و متن انگليسي شعر ها را هم چاپ كرده اند،براي همين ترجيح مي دهم متن انگليسي آن ها را اين جا بگذارم و به علاوه اين كه هيچ چيز نمي تواند جايگزين لذت خوانش متن اصلي شود،در برابر عظمت شاعرانگي اش البته سكوت مي كنم ،همين را مي دانم : لابلاي خطوط شعراش پرسه مي زند،شما مي توانيد ملاقات اش كنيد و آن گاه رازي را با شما در ميان خواهد گذاشت: Stopped Dead Stillborn
These poems do not live: it's a sad diagnosis. 2-اما ماجراي اصلي اين روزهاي من "معلقات سبع" است. هفت شعر بي نظير؛سر شار از بدويت و بداهت،لبريز از عشق و دلدادگي،عشق مرداني جنگجو و دلير كه همنشينان شان ريگ بيابان،شتر و شمشير است،پر از شور و حماسه و البته خيال انگيز. هميشه دوست داشتم رمان صد سال تنهايي را من مي نوشتم و حالا قصيده ي عنتره بن شداد را هم،تكليف صد سال تنهايي البته مشخص است اما هرگز بعيد نمي دانم شيطان شعر هر دوي ما يكي باشد،"اعراب معتقد بودند هر شاعري را شيطاني است كه شعرش را به او القا مي كند." در اين روزها بوي سرزمين اجدادي ام را مي شنوم،به خصوص با خواندن قصيده ي عنتره،عشق عربي من؛خاطره ي دوري ات براي ام زنده مي شود:(صحراها ي ات از من دزديدند و حالا پشت شمعداني ها خانه كرده اي...) حلت بارض زائرين فاصبحت عسرا علي طلابك ابنت مخرم 3-...،با خيال آواره ام چه مي كني؟...
امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/۳/۳۱ 1-مي خواستم چند شعر از سيلويا پلات رو بگذارم اين جا،هر چي گشتم جايي تو نت پيداشون نكردم،حوصله ي تايپ شون رو هم ندارم،به خصوص دو شعرStopped dead وStillborn هر دو عالي اند به خصوص اون جايي كه در Stopped dead مي گه: … It’s violent. We’re here on a visit With a goddam baby screaming somewhere. There is always a bloody baby in the air I’d call it a sunset But Whoever heard a sunset yowl like that? … اين عالي يه،عالي...،وقتي براي اولين بار اين شعر رو خوندم بهتم زد،شما هم بهت تون بزنه، زد؟ 2- لامپ تصوير چشم هاي من سياه و سفيد بود و توآمدي... 3- فما وجدت كو جدی ام سقب اضلته فرجعت الحنينا امیر رضا آهویی ۱۳۸٥/۳/٢٦ 1-كارم دوباره زياد شده،زياد شده و سخت،به محسن گفتم "شير خدا و رستم دستان ام آرزوست"خنديدو همون يافت مي نشود هميشگي رو تحويل ام داد،سخت شده اما من دوام مي آرم،سخت شده ولي من تمام اش مي كنم؛چشم هاي تو هست،چشم هاي تو هست و "سخت" نيست،نيست... 2-شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست گر راهزن تو باشي صد كاروان توان زد 3-اين هايكو رو بارها و بارها خوندم،بارها و بارها.بعد از مدت ها و مدت ها اين تنها شعري بود- به غير از شعرهاي خودم-كه وجودم رو لرزوند،وحشتناك،وحشتناك عاليه اين شعر:چيز ديگه اي نمي تونم بگم. 4-تا حواس ام پرت مي شود،دل ام مي آيد،پرسه مي زند ميان كوچه پس كوچه هاي شمعداني ها،چه كرده اي ،چه كرده اي؟ مي خواهم شمعداني اي باشم كه به آسمان مي رود. 5-مي خواهي ديوانه ام كني؟ماه يك شب مانده كامل شود را،قرمز رنگ بزن...
امیر رضا آهویی |
